پیرمردی هر روز از کوه هیزم میآورد و در بازار میفروخت. سودش اندک بود؛ بهاندازهٔ نان شب.
مرد ثروتمندی که هر روز او را میدید، دلش سوخت. روزی جلو آمد و کیسهای پیش او گرفت:
«پدرجان، این پنج سکه را بگیر. دیگر لازم نیست این بار سنگین را بکشی.»
پیرمرد کیسه را نگاه کرد. پرسید:
«در برابر چه؟»
مرد گفت: «در برابر هیچ. هدیه است.»
پیرمرد لبخندی زد، پشت خم کرد، بار هیزم را برداشت و گفت:
«پس ببخشید. من هیزم میفروشم، نه آبرو.»
روز بعد
مرد ثروتمند فکر کرد و روز بعد بازگشت. این بار گفت:
«پدرجان، من در خانهام تنور دارم و همیشه به هیزم نیاز دارم. حاضری هر روز بار هیزمت را به من بفروشی؟ قیمتش را هم منصفانه میدهم.»
پیرمرد صورتش باز شد:
«این را میپذیرم. این معامله است.»
و از آن روز، هر صبح بار هیزم به آن خانه میرفت. پیرمرد نانش را درمیآورد و مرد ثروتمند هم کمکش کرده بود — اما بیآنکه کمرش را بشکند.
آنچه از این حکایت میماند
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خداوند همهٔ امور مؤمن را به خودش واگذار کرده، اما اجازه نداده که خود را خوار کند.»
کمک کردن، هنر است. آسان است که کیسهای پول بدهی و بروی؛ دشوار است که راهی بیابی که گیرنده، سرش را بالا نگه دارد.
در روایات ما، «کار» ارزشی بزرگ دارد. پیامبر اکرم دست کارگری را که از کار پینه بسته بود بوسید و فرمود: «این دستی است که آتش به آن نمیرسد.»
و درس این حکایت برای هر دو سوست:
- به کمکگیرنده: عزت نفس را به هیچ قیمتی نفروش.
- به کمککننده: کمکی که آبرو ببرد، کمک نیست.