پیرمردی در کنار جاده نهال گردو میکاشت. کمرش خمیده بود و دستانش میلرزید، اما با حوصله خاک را کنار میزد و ریشه را مینشاند.
جوانی از راه رسید، ایستاد و تماشا کرد. سپس با لحنی نیمهشوخ پرسید:
«پدرجان! درخت گردو بیست سال طول میکشد تا بار بدهد. تو تا آن روز نیستی. چرا زحمت میکشی؟»
پیرمرد دستش را روی زانو گذاشت، کمرش را راست کرد و لبخندی زد:
«فرزندم، آنها که پیش از من بودند کاشتند و ما خوردیم. ما میکاریم تا آنها که پس از ما میآیند بخورند.»
جوان سرش را پایین انداخت.
ادامهٔ داستان
سالها گذشت. جوانِ آن روز، مردی میانسال شد. روزی از همان جاده میگذشت، خسته و تشنه، در گرمای تابستان.
درختی تنومند دید با سایهای خنک. زیر آن نشست، نفسی تازه کرد و بالا را نگاه کرد: گردو بود.
و آنگاه به یاد آورد.
بلند شد، مشتی گردو چید، و بقیهٔ راه را با فکری تازه رفت. آن روز عصر، به خانه که رسید، نهالی خرید.
آنچه از این حکایت میماند
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«اگر قیامت برپا شد و در دست یکی از شما نهالی بود، اگر میتواند پیش از برخاستن آن را بکارد، بکارد.»
این حدیث در نگاه اول عجیب است. اگر دنیا تمام شده، درخت به چه کار میآید؟
اما پیام آن این است: ارزش عمل، به نتیجهاش برای من نیست؛ به خود عمل است.
ما در سایهٔ درختانی نشستهایم که نکاشتهایم؛ از پلهایی گذشتهایم که نساختهایم؛ و از کتابهایی آموختهایم که ننوشتهایم.
بدهی ما به گذشتگان، تنها با بخشش به آیندگان پرداخت میشود.