پیش از بعثت، محمد امین صلیاللهعلیهوآله سالها بود که هر سال مدتی را در غار حرا میگذراند. کوهی در نزدیکی مکه، و غاری کوچک که از آن، کعبه دیده میشد.
او در جامعهای زندگی میکرد که دخترانش را زنده به گور میکرد، بت میپرستید و قوی، حق ضعیف را میخورد. و او — بیآنکه هنوز پیامبر باشد — از همهٔ اینها بیزار بود.
بیستوهفتم رجب
آن روز، در حرا، صدایی شنید:
«اقْرَأْ» — بخوان!
پاسخ داد: «من خواندن نمیدانم.»
فرشته او را در بر گرفت و فشرد، سپس رها کرد و دوباره گفت: «بخوان!»
و باز همان پاسخ.
بار سوم فرمود:
«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ٭ اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ٭ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»
>
بخوان به نام پروردگارت که آفرید؛ انسان را از خون بسته آفرید. بخوان و پروردگار تو کریمترین است؛ همان که به وسیلهٔ قلم آموخت؛ به انسان آنچه را نمیدانست آموخت.
نخستین کلمهٔ وحی، «بخوان» بود. و نخستین ابزاری که از آن نام برده شد، «قلم».
بازگشت
پیامبر به خانه بازگشت. خدیجه سلاماللهعلیها دید که رنگش دگرگون است. ماجرا را گفت.
و خدیجه — نخستین کسی که ایمان آورد — گفت:
«مژده باد تو را! به خدا سوگند خداوند هرگز تو را خوار نمیکند. تو صلهٔ رحم میکنی، راست میگویی، بار دیگران را بر دوش میکشی، از میهمان پذیرایی میکنی و یاور حق هستی.»
و علی علیهالسلام — که آن زمان نوجوانی در خانهٔ پیامبر بود — نخستین مردی شد که ایمان آورد.
سه سال سکوت
دعوت در ابتدا پنهانی بود. سه سال. سپس فرمان آمد:
«و خویشاوندان نزدیکت را هشدار ده.»
و آنگاه ماجرای «یومالدار» رخ داد: پیامبر خویشان را دعوت کرد و پرسید: «کدامیک از شما مرا در این کار یاری میکند تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟»
همه سکوت کردند. تنها نوجوانی برخاست: علی.
آنچه از این حکایت میماند
بعثت، نقطهٔ آغاز یک انقلاب فرهنگی بود که با «خواندن» شروع شد.
در جامعهای که اکثریتش بیسواد بودند، نخستین پیام آسمان «بخوان» بود و دومین اشارهاش «قلم». این تصادفی نیست.
و نکتهٔ دوم: خدیجه پیش از آنکه معجزهای ببیند، ایمان آورد. او به اخلاق شوهرش استناد کرد، نه به شقالقمر.
این یعنی: بهترین دلیل بر حقانیت یک راه، شخصیت رهرو آن است.