پرش به محتوای اصلی
حکایات اهل‌بیت

بعثت؛ آن روز که غار حرا روشن شد

اقرأ باسم ربک

  • پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله
  • ۵ دقیقه مطالعه
  • ۲ بازدید

مردی چهل‌ساله در غاری بر بلندای کوه. و ناگهان صدایی: «بخوان!» — و جهان دیگر مثل قبل نشد.

پیش از بعثت، محمد امین صلی‌الله‌علیه‌وآله سال‌ها بود که هر سال مدتی را در غار حرا می‌گذراند. کوهی در نزدیکی مکه، و غاری کوچک که از آن، کعبه دیده می‌شد.

او در جامعه‌ای زندگی می‌کرد که دخترانش را زنده به گور می‌کرد، بت می‌پرستید و قوی، حق ضعیف را می‌خورد. و او — بی‌آنکه هنوز پیامبر باشد — از همهٔ این‌ها بیزار بود.

بیست‌وهفتم رجب

آن روز، در حرا، صدایی شنید:

«اقْرَأْ» — بخوان!

پاسخ داد: «من خواندن نمی‌دانم.»

فرشته او را در بر گرفت و فشرد، سپس رها کرد و دوباره گفت: «بخوان!»

و باز همان پاسخ.

بار سوم فرمود:

«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ٭ اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ٭ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»

>

بخوان به نام پروردگارت که آفرید؛ انسان را از خون بسته آفرید. بخوان و پروردگار تو کریم‌ترین است؛ همان که به وسیلهٔ قلم آموخت؛ به انسان آنچه را نمی‌دانست آموخت.

نخستین کلمهٔ وحی، «بخوان» بود. و نخستین ابزاری که از آن نام برده شد، «قلم».

بازگشت

پیامبر به خانه بازگشت. خدیجه سلام‌الله‌علیها دید که رنگش دگرگون است. ماجرا را گفت.

و خدیجه — نخستین کسی که ایمان آورد — گفت:

«مژده باد تو را! به خدا سوگند خداوند هرگز تو را خوار نمی‌کند. تو صلهٔ رحم می‌کنی، راست می‌گویی، بار دیگران را بر دوش می‌کشی، از میهمان پذیرایی می‌کنی و یاور حق هستی.»

و علی علیه‌السلام — که آن زمان نوجوانی در خانهٔ پیامبر بود — نخستین مردی شد که ایمان آورد.

سه سال سکوت

دعوت در ابتدا پنهانی بود. سه سال. سپس فرمان آمد:

«و خویشاوندان نزدیکت را هشدار ده.»

و آن‌گاه ماجرای «یوم‌الدار» رخ داد: پیامبر خویشان را دعوت کرد و پرسید: «کدام‌یک از شما مرا در این کار یاری می‌کند تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟»

همه سکوت کردند. تنها نوجوانی برخاست: علی.

آنچه از این حکایت می‌ماند

بعثت، نقطهٔ آغاز یک انقلاب فرهنگی بود که با «خواندن» شروع شد.

در جامعه‌ای که اکثریتش بی‌سواد بودند، نخستین پیام آسمان «بخوان» بود و دومین اشاره‌اش «قلم». این تصادفی نیست.

و نکتهٔ دوم: خدیجه پیش از آنکه معجزه‌ای ببیند، ایمان آورد. او به اخلاق شوهرش استناد کرد، نه به شق‌القمر.

این یعنی: بهترین دلیل بر حقانیت یک راه، شخصیت رهرو آن است.

مأخذ: سیرهٔ ابن هشام — بحارالانوار

داستان‌های مرتبط

حکایات اهل‌بیتامام حسین علیه‌السلام

کربلا؛ راهی که با عشق پیموده شد

از مدینه تا عاشورا

او می‌توانست بماند و سکوت کند. اما جملهٔ کوتاهی گفت که تاریخ را دو نیم کرد: «مثل من با مثل یزید بیعت نمی‌کند.»

  • عاشورا
  • کربلا
  • آزادگی
۹ دقیقه۶بخوانید
حکایات اهل‌بیتحضرت ابوالفضل العباس علیه‌السلام

عباس؛ ماهی که در فرات غروب کرد

وفاداری تا واپسین نفس

آب در مشتش بود و لب‌هایش خشک. آب را به فرات بازگرداند و گفت: حسین تشنه است و من آب بنوشم؟ محال است.

  • وفا
  • ادب
  • ایثار
۵ دقیقه۴بخوانید
حکایات اهل‌بیتامام رضا علیه‌السلام

ضامن آهو

حکایتی از کرامت امام رضا علیه‌السلام

آهویی گرفتار، صیادی سنگ‌دل و امامی که ضامن شد. حکایتی که چند قرن است در دل‌های ایرانیان زنده مانده است.

  • کرامت
  • رحمت
  • امام رضا
۴ دقیقه۴بخوانید