او را «قمر بنیهاشم» میخواندند؛ ماه بنیهاشم. قامتی بلند داشت و چهرهای که وقتی سوار بر اسب میشد، پاهایش به زمین میرسید.
اما آنچه عباس را عباس کرد، نه قامتش بود و نه شمشیرش؛ ادبش بود.
او برادر امام حسین علیهالسلام بود، اما هرگز او را «برادر» صدا نزد. همیشه میگفت: «یا سیدی» — ای آقای من. و در تمام عمر، در برابر امام زمانش، جایگاه خود را فراموش نکرد.
شب عاشورا
آن شب که امام بیعت را از همه برداشت و اجازهٔ رفتن داد، نخستین کسی که به پا خاست عباس بود. گفت: «چرا چنین کنیم؟ برای اینکه پس از تو زنده بمانیم؟ خدا هرگز چنین روزی را نیاورد.»
پیش از آن، در روز تاسوعا، شمر برای عباس و برادرانش اماننامه آورده بود. فریاد زد: «کجایند خواهرزادگان ما؟»
عباس پاسخ نداد. امام فرمود: «پاسخش را بدهید، هرچند فاسق است.»
عباس گفت: «چه میخواهی؟»
گفت: «شما در امانید.»
و پاسخ عباس، جملهای شد که در تاریخ ماند:
«دستت بریده باد! لعنت بر تو و بر امانت! آیا ما را امان میدهی و پسر رسول خدا را امان نیست؟»
مشک و فرات
روز عاشورا، کودکان از تشنگی مینالیدند. عباس مشک را برداشت و به سوی فرات تاخت. سپاه دشمن راه را بست، اما او گذشت.
پا در آب گذاشت. آب را با دست برداشت و به لب نزدیک کرد. و در همان لحظه، حسین علیهالسلام به یادش آمد؛ تشنه، در میان خیمهها.
آب را ریخت.
میگویند با خود گفت:
«ای نفس! پس از حسین پست باش. نمیخواهم پس از او زنده بمانی. حسین شربتِ مرگ مینوشد و تو آب گوارا بنوشی؟ این هرگز دین من نیست.»
مشک را پر کرد و بازگشت. در راه، دستان او را قطع کردند — یکی پس از دیگری. مشک را با دندان گرفت. تیری بر مشک نشست و آب بر زمین ریخت.
و آنجا بود که عباس، بیآنکه از درد دستانش بنالد، از ریختن آب نالید.
آنچه از این حکایت میماند
عباس علیهالسلام میتوانست آب بنوشد؛ هیچکس ملامتش نمیکرد. تشنه بود، جنگیده بود، حق داشت.
اما او وفا را بر حق خود مقدم داشت.
این است تفاوت میان کسی که وظیفهاش را انجام میدهد و کسی که عاشق است. وظیفهشناس به حدّ تکلیف بسنده میکند؛ عاشق، از حق خودش هم میگذرد.
و شاید به همین دلیل است که وقتی حاجتی داریم، به عباس متوسل میشویم — به کسی که یاد گرفت خواستهٔ خودش را کنار بگذارد.