پرش به محتوای اصلی
حکایات اهل‌بیت

علی در محراب

شهادت امیرالمؤمنین علیه‌السلام

  • امام علی علیه‌السلام
  • ۶ دقیقه مطالعه
  • ۱ بازدید

ضربت که فرود آمد، گفت: «به خدای کعبه رستگار شدم.» و در واپسین وصیتش، از قاتلش خواست که با او به مدارا رفتار کنند.

شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری بود. علی علیه‌السلام آن شب بی‌قرار بود. بارها به آسمان نگاه کرد و گفت: «به خدا سوگند، دروغ نگفته‌ام و به من دروغ گفته نشده است؛ این همان شبی است که وعده‌ام داده‌اند.»

دخترش ام‌کلثوم پرسید: «چرا امشب اینقدر بیرون می‌روید و بازمی‌گردید؟»

گفت: «دخترم، امشب شبی است که وعدهٔ آن به من داده شده.»

راه مسجد

سحرگاه برخاست. مرغابی‌هایی که در خانه بودند، پیش پایش فریاد کشیدند و دامنش را گرفتند. خانواده خواستند آن‌ها را دور کنند. فرمود: «رهایشان کنید؛ این‌ها نوحه‌گرانی هستند که پس از من ناله می‌کنند.»

به سوی مسجد کوفه رفت. در راه، کمربندش شل شد. آن را بست و این بیت را زمزمه کرد:

«کمر خود را برای مرگ محکم ببند که مرگ تو را دیدار خواهد کرد؛ و از مرگ ناله مکن آنگاه که به وادی تو فرود آید.»

به مسجد رسید و خفتگان را برای نماز بیدار کرد — از جمله ابن ملجم را، که شمشیر زهرآلود زیر لباسش پنهان بود. به او فرمود: «برخیز برای نماز.»

ضربت

نماز آغاز شد. در سجده، شمشیر بر فرق مبارکش فرود آمد.

و علی علیه‌السلام فریاد زد:

«فزتُ و ربّ الکعبه» — به پروردگار کعبه سوگند که رستگار شدم.

مردم ریختند. ابن ملجم را گرفتند و نزد امام آوردند.

دو شب آخر

امام دو روز زنده ماند. در این دو روز، وصیت‌هایی کرد که هنوز خوانده می‌شود.

دربارهٔ قاتلش فرمود:

«او را غذا دهید و آبش دهید و اسیرش را نیکو بدارید. اگر زنده ماندم، خود می‌دانم چه کنم؛ و اگر مُردم، تنها یک ضربت در برابر یک ضربت — و مبادا او را مثله کنید که من از رسول خدا شنیدم: از مثله کردن بپرهیزید، هرچند دربارهٔ سگ گزنده باشد.»

و به فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام فرمود:

«شما را به تقوای الهی سفارش می‌کنم و به اینکه دنیا را نجویید، هرچند دنیا شما را بجوید. بر آنچه از دست دادید اندوه مخورید. حق بگویید و برای پاداش کار کنید. دشمن ستمگر و یاور ستمدیده باشید.»

و آخرین سفارش:

«الله الله فی الایتام» — خدا را، خدا را دربارهٔ یتیمان.

آنچه از این حکایت می‌ماند

مردی که در بیت‌المال، شمع را خاموش می‌کرد وقتی مهمانِ شخصی داشت. مردی که کفشش را خودش وصله می‌زد و در پاسخ به تعجب دیگران گفت: «به خدا این کفش نزد من محبوب‌تر از فرمانروایی بر شماست، مگر آنکه حقی را برپا دارم.»

او در محراب عبادت کشته شد — و این شاید رساترین توصیف زندگی‌اش باشد: مردی که عدالتش از عبادتش جدا نبود، و عبادتش از عدالتش.

و بزرگ‌ترین درس آن دو روز آخر: کسی که در اوج درد، از عدالت دربارهٔ قاتلش سخن می‌گوید، عدالت را باور کرده است، نه شعار داده.

مأخذ: نهج‌البلاغه — ارشاد شیخ مفید

داستان‌های مرتبط

حکایات اهل‌بیتامام حسین علیه‌السلام

کربلا؛ راهی که با عشق پیموده شد

از مدینه تا عاشورا

او می‌توانست بماند و سکوت کند. اما جملهٔ کوتاهی گفت که تاریخ را دو نیم کرد: «مثل من با مثل یزید بیعت نمی‌کند.»

  • عاشورا
  • کربلا
  • آزادگی
۹ دقیقه۶بخوانید
حکایات اهل‌بیتحضرت ابوالفضل العباس علیه‌السلام

عباس؛ ماهی که در فرات غروب کرد

وفاداری تا واپسین نفس

آب در مشتش بود و لب‌هایش خشک. آب را به فرات بازگرداند و گفت: حسین تشنه است و من آب بنوشم؟ محال است.

  • وفا
  • ادب
  • ایثار
۵ دقیقه۴بخوانید
حکایات اهل‌بیتامام رضا علیه‌السلام

ضامن آهو

حکایتی از کرامت امام رضا علیه‌السلام

آهویی گرفتار، صیادی سنگ‌دل و امامی که ضامن شد. حکایتی که چند قرن است در دل‌های ایرانیان زنده مانده است.

  • کرامت
  • رحمت
  • امام رضا
۴ دقیقه۴بخوانید