پرش به محتوای اصلی
حکایات اهل‌بیت

کربلا؛ راهی که با عشق پیموده شد

از مدینه تا عاشورا

  • امام حسین علیه‌السلام
  • ۹ دقیقه مطالعه
  • ۶ بازدید

او می‌توانست بماند و سکوت کند. اما جملهٔ کوتاهی گفت که تاریخ را دو نیم کرد: «مثل من با مثل یزید بیعت نمی‌کند.»

شب بود که فرستادهٔ والی مدینه بر در خانه کوبید. یزید به خلافت رسیده بود و بیعتِ حسین بن علی علیه‌السلام را می‌خواست — نه به‌عنوان یک امضا، که به‌عنوان مُهر تأیید بر همه چیز.

امام علیه‌السلام آرام پاسخ داد:

«ما خاندان نبوت و معدن رسالت و محل رفت‌وآمد فرشتگانیم. یزید مردی فاسق، شرابخوار و قاتل نفس محترمه است و آشکارا فسق می‌کند. مثل من با مثل او بیعت نمی‌کند.»

خروج از مدینه

شب بیست‌وهشتم رجب، امام با خانواده از مدینه بیرون آمد. پیش از رفتن، بر مزار جدش رسول خدا رفت و وداع کرد. آن شب، مدینه کسی را از دست داد که دیگر بازنگشت.

در مکه ماند تا آنکه نامه‌ها از کوفه رسید — هزاران نامه. مسلم بن عقیل را فرستاد و او نوشت که مردم آماده‌اند. اما پیش از آنکه امام برسد، کوفه تغییر کرد. مسلم تنها ماند و به شهادت رسید.

روز هشتم ذی‌الحجه، هنگامی که همهٔ حاجیان مُحرم می‌شدند، امام حسین حج خود را به عمرهٔ مفرده تبدیل کرد و از مکه بیرون آمد. او می‌دانست که توطئهٔ ترورش در حرم، حرمت خانهٔ خدا را می‌شکند.

در راه

در منزلگاه‌ها، امام بارها حقیقت را بی‌پرده گفت. در «ذوحُسَم» خطبه خواند:

«آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل بازداشته نمی‌شود؟ در چنین وضعی، مؤمن باید مشتاق دیدار خدا باشد. من مرگ را جز سعادت نمی‌بینم و زندگی با ستمگران را جز ملال نمی‌دانم.»

حر بن یزید ریاحی با هزار سوار راه را بست. امام به لشکر تشنهٔ حر آب داد — به همان‌ها که آمده بودند راهش را ببندند. این نخستین درس کربلا بود: کرامت، شرط و شروط نمی‌شناسد.

سرزمین کربلا

دوم محرم سال ۶۱، کاروان به سرزمینی رسید. امام نام آنجا را پرسید. گفتند: «کربلا.» فرمود: «اینجا جای فرود آمدن و ریخته‌شدن خون‌های ماست.»

روز نهم، لشکر عمر بن سعد آمادهٔ حمله شد. امام از برادرش عباس خواست که یک شب مهلت بگیرد — نه از ترس، که برای نماز و قرآن و مناجات.

آن شب، امام یاران را جمع کرد، چراغ را خاموش کرد و فرمود:

«این مردم تنها با من کار دارند. بیعتم را از شما برداشتم. هر یک از شما دست یکی از خاندان مرا بگیرد و در تاریکی شب برود.»

اما هیچ‌کس نرفت. مسلم بن عوسجه گفت: «اگر بدانم کشته می‌شوم، سپس زنده می‌شوم و می‌سوزانندم و خاکسترم را بر باد می‌دهند و این هفتاد بار تکرار شود، از تو جدا نمی‌شوم.»

آن شب، خیمه‌ها زمزمهٔ تلاوت قرآن داشت.

عاشورا

صبح دهم محرم، امام صف آراست. سپس بر شتری نشست و خطبه خواند:

«ای مردم! نسبم را بشناسید، سپس به خود بازگردید و خویش را سرزنش کنید. آیا من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟»

اما دل‌ها بسته بود. جنگ آغاز شد و یکی‌یکی یاران به میدان رفتند. حر بن یزید — همان که راه را بسته بود — در واپسین لحظه توبه کرد و به سپاه امام پیوست و شهید شد.

عصر عاشورا، امام تنها ماند. و در آخرین لحظه، دستانش را به آسمان برد:

«صبراً علی قضائک، لا معبود سواک؛ بر قضای تو صبر می‌کنم، معبودی جز تو نیست.»

آنچه از این حکایت می‌ماند

کربلا یک شکست نظامی بود و یک پیروزی تاریخی. هفتاد و دو نفر در برابر هزاران تن، و آنچه ماند نام آن هفتاد و دو بود.

امام حسین علیه‌السلام هدفش را خود گفته بود:

«من برای فساد و سرکشی قیام نکردم؛ بلکه برای اصلاح در امت جدم خروج کردم. می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم.»

و درس بزرگ عاشورا این است: گاهی وظیفه، پیروزی نیست؛ ایستادن است. حسین علیه‌السلام نرفت که پیروز شود؛ رفت که حق، بی‌شاهد نماند.

مأخذ: لهوف سید بن طاووس — ارشاد شیخ مفید

داستان‌های مرتبط

حکایات اهل‌بیتحضرت ابوالفضل العباس علیه‌السلام

عباس؛ ماهی که در فرات غروب کرد

وفاداری تا واپسین نفس

آب در مشتش بود و لب‌هایش خشک. آب را به فرات بازگرداند و گفت: حسین تشنه است و من آب بنوشم؟ محال است.

  • وفا
  • ادب
  • ایثار
۵ دقیقه۳بخوانید
حکایات اهل‌بیتامام رضا علیه‌السلام

ضامن آهو

حکایتی از کرامت امام رضا علیه‌السلام

آهویی گرفتار، صیادی سنگ‌دل و امامی که ضامن شد. حکایتی که چند قرن است در دل‌های ایرانیان زنده مانده است.

  • کرامت
  • رحمت
  • امام رضا
۴ دقیقه۳بخوانید
حکایات اهل‌بیتامام علی علیه‌السلام

علی در محراب

شهادت امیرالمؤمنین علیه‌السلام

ضربت که فرود آمد، گفت: «به خدای کعبه رستگار شدم.» و در واپسین وصیتش، از قاتلش خواست که با او به مدارا رفتار کنند.

  • عدالت
  • شهادت
  • زهد
۶ دقیقهبخوانید