پرش به محتوای اصلی
حکایات اهل‌بیت

فاطمه؛ سرو ایستادهٔ مدینه

بانویی که در خانه‌اش، آسمان می‌گریست

  • حضرت فاطمهٔ زهرا سلام‌الله‌علیها
  • ۶ دقیقه مطالعه
  • ۳ بازدید

در شب عروسی، پیراهن نو خود را به سائل بخشید. و در مسجد مدینه، خطبه‌ای خواند که هزار و چهارصد سال است در برابرش سکوت شده.

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله وقتی او را می‌دید، به احترامش بلند می‌شد، دستش را می‌بوسید و در جای خود می‌نشاندش. و می‌فرمود: «فاطمه پارهٔ تن من است؛ هر که او را بیازارد، مرا آزرده است.»

دختر پدر

او را «ام ابیها» می‌خواندند؛ مادرِ پدرش. در سال‌های سخت شعب ابی‌طالب، وقتی محاصره بود و گرسنگی، این دختر خردسال بود که پدر را دلداری می‌داد.

پس از رحلت مادرش خدیجه، فاطمه سلام‌الله‌علیها همهٔ خانه شد: مادر، همراه، پرستار. روزی که پیامبر در مسجدالحرام سجده کرده بود و شکمبهٔ شتر بر پشتش انداختند، این فاطمه بود که دوید و آن را کنار زد و بر مشرکان فریاد کشید.

خانهٔ کوچک

خانه‌اش در کنار مسجد بود؛ اتاقی ساده. جهیزیه‌اش چند قلم بود: یک پیراهن، یک روسری، یک قطیفه، دو دستاس، دو کوزه و یک مشک.

در شب عروسی، سائلی بر در آمد. فاطمه پیراهن نو خود را — که برای همان شب بود — به او بخشید و پیراهن کهنه‌اش را پوشید.

دستانش از آسیاب‌کردن تاول زده بود و شانه‌هایش از مشک‌کشیدن. روزی پیامبر پرسید که آیا خدمتکاری می‌خواهد. و پاسخ، تسبیحات فاطمه شد: سی‌وچهار بار «الله اکبر»، سی‌وسه بار «الحمدلله» و سی‌وسه بار «سبحان‌الله» — که پیامبر فرمود از خدمتکار بهتر است.

همسایه اول

سلمان روایت می‌کند که شبی فاطمه را دید که بر سجاده ایستاده و برای مؤمنان و مؤمنات دعا می‌کند. تا صبح دعا کرد و برای خود چیزی نخواست.

سلمان پرسید: «چرا برای خود دعا نکردی؟»

فرمود: «الجار ثم الدار» — نخست همسایه، سپس خانه.

خطبهٔ فدکیه

پس از رحلت پیامبر، وقتی فدک را از او گرفتند، به مسجد آمد. پرده‌ای آویختند و او پشت آن نشست و خطبه‌ای خواند که هنوز از شاهکارهای بلاغت عربی است.

با حمد خدا آغاز کرد، از توحید و نبوت گفت، از فلسفهٔ احکام — چرا نماز، چرا زکات، چرا روزه، چرا حج، چرا عدل — و سپس به حق خود رسید:

«ای مسلمانان! آیا در کتاب خدا آمده که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟»

و در پایان، مردم را مخاطب قرار داد:

«اکنون آن را بگیرید، اما بدانید که عیب و ننگش بر شماست... و به‌زودی خواهید دانست.»

غروب زودهنگام

او پس از پدرش دیری نپایید. برخی گفته‌اند هفتاد و پنج روز، برخی نود و پنج روز.

وصیت کرد که شبانه به خاکش بسپارند و قبرش پنهان بماند. و علی علیه‌السلام چنین کرد.

آن شب، امیرالمؤمنین رو به قبر پیامبر کرد و گفت:

«سلام بر تو ای رسول خدا، از من و از دخترت که در کنارت آرمید... اندوهم جاودانه شد و شبم بی‌خواب تا خداوند خانه‌ای را که تو در آن سکونت داری، برایم برگزیند.»

آنچه از این حکایت می‌ماند

فاطمهٔ زهرا سلام‌الله‌علیها در هجده سال زندگی — یا بیست و اندی، بنا بر روایتی — همهٔ نقش‌های ممکن را زیست: دختر، همسر، مادر، معلم، و مدافع حق.

و شاید مهم‌ترین درسش همان جملهٔ کوتاه باشد: «الجار ثم الدار».

کسی که شب‌ها برای دیگران دعا می‌کند و روزها برای حق می‌ایستد، مصداق تمام‌عیارِ آن است که عبادت، فقط رابطه با خدا نیست؛ رابطه با خلق خداست.

مأخذ: بحارالانوار — کشف الغمه

داستان‌های مرتبط

حکایات اهل‌بیتامام حسین علیه‌السلام

کربلا؛ راهی که با عشق پیموده شد

از مدینه تا عاشورا

او می‌توانست بماند و سکوت کند. اما جملهٔ کوتاهی گفت که تاریخ را دو نیم کرد: «مثل من با مثل یزید بیعت نمی‌کند.»

  • عاشورا
  • کربلا
  • آزادگی
۹ دقیقه۶بخوانید
حکایات اهل‌بیتحضرت ابوالفضل العباس علیه‌السلام

عباس؛ ماهی که در فرات غروب کرد

وفاداری تا واپسین نفس

آب در مشتش بود و لب‌هایش خشک. آب را به فرات بازگرداند و گفت: حسین تشنه است و من آب بنوشم؟ محال است.

  • وفا
  • ادب
  • ایثار
۵ دقیقه۳بخوانید
حکایات اهل‌بیتامام رضا علیه‌السلام

ضامن آهو

حکایتی از کرامت امام رضا علیه‌السلام

آهویی گرفتار، صیادی سنگ‌دل و امامی که ضامن شد. حکایتی که چند قرن است در دل‌های ایرانیان زنده مانده است.

  • کرامت
  • رحمت
  • امام رضا
۴ دقیقه۳بخوانید