پرش به محتوای اصلی
داستان‌های اخلاقی

دو دوست و کوه

حکایت نگه‌داشتن حرمت رفاقت

  • ۳ دقیقه مطالعه
  • ۱ بازدید

یکی رنجش را بر شن نوشت تا باد ببرد، و محبت را بر سنگ حک کرد تا بماند. و همین، رفاقتشان را نجات داد.

دو دوست از بیابانی می‌گذشتند. راه دراز بود و گرما طاقت‌فرسا.

بر سر موضوعی بحثشان شد و یکی از آن دو، در اوج عصبانیت، به صورت دیگری سیلی زد.

آن که سیلی خورده بود، هیچ نگفت. خم شد و روی شن‌های بیابان نوشت:

«امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.»

و راه افتادند.

در واحه

ساعت‌ها بعد به واحه‌ای رسیدند با آبگیری کوچک. تصمیم گرفتند آبتنی کنند.

همان که سیلی خورده بود، در گِل فرو رفت و داشت غرق می‌شد. دوستش پرید و نجاتش داد.

وقتی حالش جا آمد، برخاست، سنگ تیزی برداشت و روی تخته‌سنگ بزرگی حک کرد:

«امروز بهترین دوستم جانم را نجات داد.»

پرسش

دوستش پرسید: «وقتی زدمت، روی شن نوشتی. حالا روی سنگ می‌نویسی. چرا؟»

پاسخ داد:

«وقتی کسی آزارمان می‌دهد، باید روی شن بنویسیم تا باد گذشت آن را پاک کند. اما وقتی کسی به ما خوبی می‌کند، باید بر سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند پاکش کند.»

آنچه از این حکایت می‌ماند

امام علی علیه‌السلام در نامه‌ای به فرزندش نوشت:

«از دوستی با کسی که بدی‌هایش را می‌شمارد و خوبی‌هایت را فراموش می‌کند، بپرهیز.»

حافظهٔ ما، انتخابی است. آنچه به یاد می‌سپاریم، آیندهٔ رابطه‌مان را می‌سازد.

کسی که فهرست رنجش‌ها را نگه می‌دارد، دیر یا زود تنها می‌شود — چون هیچ انسانی بی‌خطا نیست.

و کسی که فهرست محبت‌ها را نگه می‌دارد، همیشه دلیلی برای ماندن دارد.

قرآن هم همین را می‌گوید:

«وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا ۗ أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ» و باید عفو کنند و درگذرند. آیا دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد؟

مأخذ: حکایات شرق

داستان‌های مرتبط

داستان‌های اخلاقی

مردی که درخت کاشت

حکایتی از بخشندگی بی‌چشم‌داشت

پیرمرد نهال گردو می‌کاشت. رهگذری پرسید: «تا این درخت بار بدهد تو نیستی.» و پاسخ پیرمرد، درسی برای همهٔ نسل‌ها شد.

  • امید
  • نیکوکاری
  • آینده
۳ دقیقه۴بخوانید
داستان‌های اخلاقی

مورچه‌ای که در راه ماند

رحمت، به کوچکی موضوعش نیست

عارفی در بیابان، مورچه‌ای را دید که دانه‌ای بزرگ‌تر از خود را می‌کشید. ایستاد و ساعتی تماشا کرد. و از آن ساعت، درسی گرفت که کتاب‌ها به او نداده بودند.

  • رحمت
  • مهربانی
  • تواضع
۳ دقیقه۴بخوانید
داستان‌های اخلاقی

پنج سکه و مردی که نپذیرفت

عزت نفس، گران‌ترین دارایی

پیرمرد هیزم‌کش می‌توانست پنج سکه بگیرد و برود. اما پرسید: «در برابر چه؟» و وقتی پاسخ شنید «هیچ»، هیزم را برداشت و رفت.

  • عزت نفس
  • قناعت
  • کار
۳ دقیقه۴بخوانید