پرش به محتوای اصلی
حکایات اهل‌بیت

اربعین؛ بازگشت کاروان

چهل روز پس از عاشورا

  • حضرت زینب سلام‌الله‌علیها
  • ۵ دقیقه مطالعه
  • ۱ بازدید

اگر زینب نبود، کربلا در کربلا می‌ماند. او خون برادر را به پیام تبدیل کرد و کاروان اسیران را به یک منبر سیار.

عصر عاشورا، وقتی همه چیز تمام شده بود، کار تازه آغاز شد.

خیمه‌ها سوخت، مردان شهید شدند و زنان و کودکان را اسیر کردند. اما در میان آن آوار، زنی ایستاده بود که تاریخ را تغییر داد: زینب کبری سلام‌الله‌علیها.

در کوفه

کاروان اسیران را به کوفه بردند. مردم کوفه — همان‌ها که نامه نوشته بودند — بر سر راه ایستاده بودند و می‌گریستند.

زینب دست بلند کرد و مردم ساکت شدند. آن‌گونه ساکت که گویی نفس‌ها بند آمده. و خطبه‌ای خواند که راویان گفتند: «گویی از زبان علی می‌شنیدیم.»

«ای اهل کوفه! ای نیرنگ‌بازان و پیمان‌شکنان! آیا گریه می‌کنید؟ پس اشکتان خشک مباد و ناله‌تان آرام نگیرد.»

و سپس:

«شما مانند آن زنی هستید که رشتهٔ خود را پس از محکم بافتن، از هم می‌گسست.»

مردم سر به زیر افکندند. یکی از حاضران گفت: «هرگز زنی سخنورتر از او ندیدم.»

در مجلس ابن زیاد

در دارالاماره، ابن زیاد با غرور پرسید: «چگونه دیدی کار خدا را با خاندانت؟»

و پاسخ زینب، جمله‌ای شد که در تاریخ ماند:

«ما رأیتُ إلا جمیلاً» — جز زیبایی ندیدم.

سپس افزود: «اینان گروهی بودند که خداوند شهادت را بر آنان نوشته بود و به سوی خوابگاه ابدی خود رفتند. به‌زودی خدا میان تو و آنان جمع خواهد کرد و بازخواست خواهد شد.»

ابن زیاد از خشم برآشفت. کسی گفت: «او زن است، بر سخن زنی مؤاخذه مکن.»

در شام

در مجلس یزید، سرها را آوردند و یزید با چوب‌دستی بر لب و دندان امام حسین می‌زد و شعر کفر می‌خواند.

زینب برخاست:

«ای یزید! گمان کردی با اسیر کردن ما و راندنمان در شهرها، ما بر خدا خوار شدیم و تو کرامت یافتی؟ به خدا سوگند نمی‌توانی یاد ما را محو کنی و وحی ما را بمیرانی.»

و سپس:

«هر نیرنگی بزن و هر تلاشی بکن؛ به خدا سوگند ننگ آن را از خود نخواهی زدود.»

آن خطبه، مجلس یزید را به محاکمهٔ خودش تبدیل کرد. جوّ شام برگشت و یزید ناچار شد کاروان را محترمانه به مدینه بازگرداند.

اربعین

روایت مشهور می‌گوید کاروان در بازگشت، روز بیستم صفر — چهل روز پس از عاشورا — به کربلا رسید و جابر بن عبدالله انصاری، صحابی نابینای پیامبر، نخستین زائر قبر امام حسین بود.

جابر بر قبر ایستاد و گفت: «سلام بر تو ای حسین... گواهی می‌دهم که تو فرزند خاتم پیامبرانی.»

آنچه از این حکایت می‌ماند

عاشورا بدون اربعین، ناتمام بود.

حسین علیه‌السلام خون داد و زینب سلام‌الله‌علیها آن خون را به پیام تبدیل کرد. اگر روایتگری نبود، حادثه در همان بیابان دفن می‌شد.

و این درس بزرگ اربعین است: هر حقیقتی به دو چیز نیاز دارد — کسی که برایش بایستد، و کسی که آن را روایت کند.

مأخذ: لهوف — بحارالانوار

داستان‌های مرتبط

حکایات اهل‌بیتامام حسین علیه‌السلام

کربلا؛ راهی که با عشق پیموده شد

از مدینه تا عاشورا

او می‌توانست بماند و سکوت کند. اما جملهٔ کوتاهی گفت که تاریخ را دو نیم کرد: «مثل من با مثل یزید بیعت نمی‌کند.»

  • عاشورا
  • کربلا
  • آزادگی
۹ دقیقه۶بخوانید
حکایات اهل‌بیتحضرت ابوالفضل العباس علیه‌السلام

عباس؛ ماهی که در فرات غروب کرد

وفاداری تا واپسین نفس

آب در مشتش بود و لب‌هایش خشک. آب را به فرات بازگرداند و گفت: حسین تشنه است و من آب بنوشم؟ محال است.

  • وفا
  • ادب
  • ایثار
۵ دقیقه۴بخوانید
حکایات اهل‌بیتامام رضا علیه‌السلام

ضامن آهو

حکایتی از کرامت امام رضا علیه‌السلام

آهویی گرفتار، صیادی سنگ‌دل و امامی که ضامن شد. حکایتی که چند قرن است در دل‌های ایرانیان زنده مانده است.

  • کرامت
  • رحمت
  • امام رضا
۴ دقیقه۴بخوانید