عصر عاشورا، وقتی همه چیز تمام شده بود، کار تازه آغاز شد.
خیمهها سوخت، مردان شهید شدند و زنان و کودکان را اسیر کردند. اما در میان آن آوار، زنی ایستاده بود که تاریخ را تغییر داد: زینب کبری سلاماللهعلیها.
در کوفه
کاروان اسیران را به کوفه بردند. مردم کوفه — همانها که نامه نوشته بودند — بر سر راه ایستاده بودند و میگریستند.
زینب دست بلند کرد و مردم ساکت شدند. آنگونه ساکت که گویی نفسها بند آمده. و خطبهای خواند که راویان گفتند: «گویی از زبان علی میشنیدیم.»
«ای اهل کوفه! ای نیرنگبازان و پیمانشکنان! آیا گریه میکنید؟ پس اشکتان خشک مباد و نالهتان آرام نگیرد.»
و سپس:
«شما مانند آن زنی هستید که رشتهٔ خود را پس از محکم بافتن، از هم میگسست.»
مردم سر به زیر افکندند. یکی از حاضران گفت: «هرگز زنی سخنورتر از او ندیدم.»
در مجلس ابن زیاد
در دارالاماره، ابن زیاد با غرور پرسید: «چگونه دیدی کار خدا را با خاندانت؟»
و پاسخ زینب، جملهای شد که در تاریخ ماند:
«ما رأیتُ إلا جمیلاً» — جز زیبایی ندیدم.
سپس افزود: «اینان گروهی بودند که خداوند شهادت را بر آنان نوشته بود و به سوی خوابگاه ابدی خود رفتند. بهزودی خدا میان تو و آنان جمع خواهد کرد و بازخواست خواهد شد.»
ابن زیاد از خشم برآشفت. کسی گفت: «او زن است، بر سخن زنی مؤاخذه مکن.»
در شام
در مجلس یزید، سرها را آوردند و یزید با چوبدستی بر لب و دندان امام حسین میزد و شعر کفر میخواند.
زینب برخاست:
«ای یزید! گمان کردی با اسیر کردن ما و راندنمان در شهرها، ما بر خدا خوار شدیم و تو کرامت یافتی؟ به خدا سوگند نمیتوانی یاد ما را محو کنی و وحی ما را بمیرانی.»
و سپس:
«هر نیرنگی بزن و هر تلاشی بکن؛ به خدا سوگند ننگ آن را از خود نخواهی زدود.»
آن خطبه، مجلس یزید را به محاکمهٔ خودش تبدیل کرد. جوّ شام برگشت و یزید ناچار شد کاروان را محترمانه به مدینه بازگرداند.
اربعین
روایت مشهور میگوید کاروان در بازگشت، روز بیستم صفر — چهل روز پس از عاشورا — به کربلا رسید و جابر بن عبدالله انصاری، صحابی نابینای پیامبر، نخستین زائر قبر امام حسین بود.
جابر بر قبر ایستاد و گفت: «سلام بر تو ای حسین... گواهی میدهم که تو فرزند خاتم پیامبرانی.»
آنچه از این حکایت میماند
عاشورا بدون اربعین، ناتمام بود.
حسین علیهالسلام خون داد و زینب سلاماللهعلیها آن خون را به پیام تبدیل کرد. اگر روایتگری نبود، حادثه در همان بیابان دفن میشد.
و این درس بزرگ اربعین است: هر حقیقتی به دو چیز نیاز دارد — کسی که برایش بایستد، و کسی که آن را روایت کند.