حکایات اهلبیتحضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
عباس؛ ماهی که در فرات غروب کرد
وفاداری تا واپسین نفس
آب در مشتش بود و لبهایش خشک. آب را به فرات بازگرداند و گفت: حسین تشنه است و من آب بنوشم؟ محال است.
- وفا
- ادب
- ایثار
۵ دقیقه۴بخوانید
روایتهایی برگزیده از این دسته؛ هر داستان با مأخذ مشخص و درس پایانی.
۳ داستان یافت شد برای «ایثار»
وفاداری تا واپسین نفس
آب در مشتش بود و لبهایش خشک. آب را به فرات بازگرداند و گفت: حسین تشنه است و من آب بنوشم؟ محال است.
بانویی که در خانهاش، آسمان میگریست
در شب عروسی، پیراهن نو خود را به سائل بخشید. و در مسجد مدینه، خطبهای خواند که هزار و چهارصد سال است در برابرش سکوت شده.
آیهای که برای یک شب نازل شد
چهل شمشیر پشت در بود. پیامبر گفت: «در بستر من بخواب.» و علی تنها یک سؤال کرد: «آیا با این کار، جان شما سالم میماند؟»