کودکی بود با چشمانی که برادرانش را نگران میکرد. یعقوب علیهالسلام او را بیش از دیگران دوست میداشت و این محبت، در دل برادران حسد کاشت.
یوسف خوابی دید و نزد پدر آمد: «پدرجان! یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم که بر من سجده میکنند.»
یعقوب دانست که فرزندش را آیندهای بزرگ در پیش است و گفت: «فرزندم! خوابت را برای برادرانت بازگو مکن که برایت نیرنگی میاندیشند.»
ته چاه
برادران نقشه کشیدند. یوسف را به صحرا بردند، پیراهنش را از تنش درآوردند و در چاهی تاریک افکندند. شامگاه گریان نزد پدر بازگشتند: «گرگ او را خورد.» و پیراهنی آغشته به خونِ دروغ آوردند.
یعقوب نگاهی به پیراهن کرد؛ پیراهن سالم بود، بیهیچ پارگی. لبخند تلخی زد و گفت: «صبری زیبا؛ و بر آنچه میگویید، خدا یاریرسان است.»
کاروانی گذر کرد. سقّا دلوش را در چاه انداخت و فریاد زد: «مژده! این پسری است!» یوسف را به بهای اندکی فروختند — به چند درهم ناچیز، که ارزشش را نمیدانستند.
کاخ و آزمون
در مصر، عزیز مصر او را خرید و به همسرش سپرد. سالها گذشت و یوسف جوانی برومند شد. و آنجا بود که سختترین آزمون از راه رسید.
بانوی خانه درها را بست و او را به خود خواند. یوسف گفت: «پناه بر خدا!» و به سوی در دوید.
قرآن این لحظه را با دقتی شگفت روایت میکند: هر دو به سوی در دویدند؛ یکی برای گریختن و یکی برای نگهداشتن. پیراهن یوسف از پشت پاره شد — و همین پارگی، بعدها شاهد بیگناهیاش شد.
اما بیگناهی همیشه فوراً به آزادی نمیانجامد. یوسف به زندان افتاد. و خود گفت:
«پروردگارا! زندان برای من دوستداشتنیتر است از آنچه مرا به آن میخوانند.»
تعبیر خواب و سالهای سخت
در زندان، یوسف به جای شکایت، خدمت کرد. خواب زندانیان را تعبیر میکرد و آنان را به توحید میخواند. تا آنکه پادشاه مصر خوابی دید که هیچکس نتوانست تعبیرش کند: هفت گاو لاغر که هفت گاو فربه را میخوردند، و هفت خوشهٔ سبز و هفت خوشهٔ خشک.
یوسف تعبیر کرد: هفت سال فراوانی، سپس هفت سال خشکسالی. و راهکار هم داد: «آنچه درو میکنید در خوشهاش بگذارید تا فاسد نشود.»
پادشاه او را فراخواند. اما یوسف پیش از آزادی، خواست که نخست پروندهاش بررسی شود و بیگناهیاش روشن گردد. او میخواست آزاد شود، نه بخشیده.
لحظهٔ بخشش
سالها بعد، قحطی فرا رسید و برادران برای گندم به مصر آمدند — نزد همان کسی که در چاه افکنده بودند، بیآنکه بشناسندش.
و سرانجام آن لحظه رسید. یوسف گفت: «آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید؟»
رنگ از چهرهشان پرید: «آیا تو همان یوسفی؟»
گفت: «من یوسفم و این برادر من است. خداوند بر ما منت نهاد. راستی که هر کس تقوا پیشه کند و شکیبایی ورزد، خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند.»
آنها سر به زیر افکندند و اعتراف کردند. و یوسف — که اکنون قدرت انتقام داشت — تنها یک جمله گفت:
«امروز بر شما ملامتی نیست. خدا شما را میآمرزد و او مهربانترین مهربانان است.»
آنچه از این حکایت میماند
داستان یوسف، درس چند صبر است: صبرِ یعقوب در فراق، صبرِ یوسف در چاه، صبرِ او در برابر شهوت، و صبرش در زندان. اما اوج داستان، نه قدرت است و نه ثروت؛ اوجش لحظهای است که میتوانست انتقام بگیرد و نگرفت.
و نکتهٔ پنهان داستان این است: همان چاهی که قرار بود گور یوسف باشد، نخستین پلهٔ راه کاخ شد. گاهی آنچه سقوط میپنداریم، آغاز صعود است.