پرش به محتوای اصلی
قصص الانبیا

یوسف و چاهی که راه کاخ شد

احسن‌القصص؛ داستان صبر و بخشش

  • حضرت یوسف علیه‌السلام
  • ۸ دقیقه مطالعه
  • ۴ بازدید

قرآن آن را «نیکوترین داستان» نامید؛ داستان کودکی که از ته چاه تا عرش عزیزی مصر رفت و در اوج قدرت، تنها یک جمله گفت: «امروز بر شما ملامتی نیست.»

کودکی بود با چشمانی که برادرانش را نگران می‌کرد. یعقوب علیه‌السلام او را بیش از دیگران دوست می‌داشت و این محبت، در دل برادران حسد کاشت.

یوسف خوابی دید و نزد پدر آمد: «پدرجان! یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم که بر من سجده می‌کنند.»

یعقوب دانست که فرزندش را آینده‌ای بزرگ در پیش است و گفت: «فرزندم! خوابت را برای برادرانت بازگو مکن که برایت نیرنگی می‌اندیشند.»

ته چاه

برادران نقشه کشیدند. یوسف را به صحرا بردند، پیراهنش را از تنش درآوردند و در چاهی تاریک افکندند. شامگاه گریان نزد پدر بازگشتند: «گرگ او را خورد.» و پیراهنی آغشته به خونِ دروغ آوردند.

یعقوب نگاهی به پیراهن کرد؛ پیراهن سالم بود، بی‌هیچ پارگی. لبخند تلخی زد و گفت: «صبری زیبا؛ و بر آنچه می‌گویید، خدا یاری‌رسان است.»

کاروانی گذر کرد. سقّا دلوش را در چاه انداخت و فریاد زد: «مژده! این پسری است!» یوسف را به بهای اندکی فروختند — به چند درهم ناچیز، که ارزشش را نمی‌دانستند.

کاخ و آزمون

در مصر، عزیز مصر او را خرید و به همسرش سپرد. سال‌ها گذشت و یوسف جوانی برومند شد. و آنجا بود که سخت‌ترین آزمون از راه رسید.

بانوی خانه درها را بست و او را به خود خواند. یوسف گفت: «پناه بر خدا!» و به سوی در دوید.

قرآن این لحظه را با دقتی شگفت روایت می‌کند: هر دو به سوی در دویدند؛ یکی برای گریختن و یکی برای نگه‌داشتن. پیراهن یوسف از پشت پاره شد — و همین پارگی، بعدها شاهد بی‌گناهی‌اش شد.

اما بی‌گناهی همیشه فوراً به آزادی نمی‌انجامد. یوسف به زندان افتاد. و خود گفت:

«پروردگارا! زندان برای من دوست‌داشتنی‌تر است از آنچه مرا به آن می‌خوانند.»

تعبیر خواب و سال‌های سخت

در زندان، یوسف به جای شکایت، خدمت کرد. خواب زندانیان را تعبیر می‌کرد و آنان را به توحید می‌خواند. تا آنکه پادشاه مصر خوابی دید که هیچ‌کس نتوانست تعبیرش کند: هفت گاو لاغر که هفت گاو فربه را می‌خوردند، و هفت خوشهٔ سبز و هفت خوشهٔ خشک.

یوسف تعبیر کرد: هفت سال فراوانی، سپس هفت سال خشکسالی. و راهکار هم داد: «آنچه درو می‌کنید در خوشه‌اش بگذارید تا فاسد نشود.»

پادشاه او را فراخواند. اما یوسف پیش از آزادی، خواست که نخست پرونده‌اش بررسی شود و بی‌گناهی‌اش روشن گردد. او می‌خواست آزاد شود، نه بخشیده.

لحظهٔ بخشش

سال‌ها بعد، قحطی فرا رسید و برادران برای گندم به مصر آمدند — نزد همان کسی که در چاه افکنده بودند، بی‌آنکه بشناسندش.

و سرانجام آن لحظه رسید. یوسف گفت: «آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید؟»

رنگ از چهره‌شان پرید: «آیا تو همان یوسفی؟»

گفت: «من یوسفم و این برادر من است. خداوند بر ما منت نهاد. راستی که هر کس تقوا پیشه کند و شکیبایی ورزد، خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند.»

آن‌ها سر به زیر افکندند و اعتراف کردند. و یوسف — که اکنون قدرت انتقام داشت — تنها یک جمله گفت:

«امروز بر شما ملامتی نیست. خدا شما را می‌آمرزد و او مهربان‌ترین مهربانان است.»

آنچه از این حکایت می‌ماند

داستان یوسف، درس چند صبر است: صبرِ یعقوب در فراق، صبرِ یوسف در چاه، صبرِ او در برابر شهوت، و صبرش در زندان. اما اوج داستان، نه قدرت است و نه ثروت؛ اوجش لحظه‌ای است که می‌توانست انتقام بگیرد و نگرفت.

و نکتهٔ پنهان داستان این است: همان چاهی که قرار بود گور یوسف باشد، نخستین پلهٔ راه کاخ شد. گاهی آنچه سقوط می‌پنداریم، آغاز صعود است.

مأخذ: سورهٔ یوسف

داستان‌های مرتبط

قصص الانبیاحضرت ابراهیم علیه‌السلام

ابراهیم و آتشی که گلستان شد

حکایت بت‌شکنی و توکل

جوانی تنها در برابر شهری از بت‌پرستان ایستاد، تبر را بر دوش بت بزرگ گذاشت و پرسشی پرسید که هنوز پس از هزاران سال، وجدان آدمی را بیدار می‌کند.

  • توکل
  • توحید
  • شجاعت
۶ دقیقه۵بخوانید
قصص الانبیاحضرت موسی علیه‌السلام

موسی و خضر؛ سفری در دل حکمت

آنچه می‌بینیم همهٔ حقیقت نیست

پیامبری اولوالعزم، شاگردِ مردی شد که کارهایش در ظاهر ناپسند می‌نمود — و در پایان سفر فهمید که پشت هر ظاهرِ تلخ، حکمتی شیرین پنهان است.

  • حکمت
  • صبر
  • تسلیم
۷ دقیقه۳بخوانید