موسی علیهالسلام در جمع بنیاسرائیل سخن میگفت. کسی پرسید: «داناترین مردم کیست؟» و او پاسخ داد: «من.» خداوند این پاسخ را نپسندید و به او وحی کرد که بندهای از بندگان ما در مجمعالبحرین است که از تو داناتر است.
موسی پرسید: «چگونه او را بیابم؟»
فرمود: «ماهیای با خود بردار؛ هر جا ماهی را گم کردی، او آنجاست.»
آغاز سفر
موسی با یوشع بن نون به راه افتاد و گفت:
«دست برنمیدارم تا به محل تلاقی دو دریا برسم، هرچند سالها راه بروم.»
در کنار صخرهای آرمیدند و ماهی به طرزی شگفت به دریا بازگشت. موسی خسته شد و گفت: «غذایمان را بیاور که از این سفر خسته شدیم.» همراهش گفت: «آنجا که کنار صخره آرمیدیم، من ماهی را فراموش کردم.»
موسی گفت: «همان بود که میخواستیم!» و رد پای خود را بازگشتند.
آنجا بندهای را یافتند که خداوند از نزد خود رحمت و دانشی به او آموخته بود. موسی با ادبی تمام گفت:
«آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه آموختهای به من بیاموزی؟»
خضر پاسخ داد: «تو هرگز نمیتوانی با من شکیبایی کنی؛ و چگونه بر چیزی صبر کنی که به رمزش آگاه نیستی؟»
موسی گفت: «انشاءالله مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری نافرمانیات نمیکنم.»
خضر شرط گذاشت: «اگر همراه من شدی، از چیزی مپرس تا خود برایت بازگویم.»
سه حادثه
نخست: سوار کشتی شدند. کشتیبانان از خضر کرایه نگرفتند و او را گرامی داشتند. اما خضر تختهٔ کشتی را سوراخ کرد!
موسی طاقت نیاورد: «آیا آن را سوراخ کردی تا سرنشینانش را غرق کنی؟ کاری شگفت کردی!»
خضر گفت: «نگفتم تو هرگز نمیتوانی با من شکیبایی کنی؟»
دوم: به راه افتادند تا به نوجوانی رسیدند. خضر او را کشت.
موسی برآشفت: «آیا نفس بیگناهی را کشتی؟ بهراستی کار زشتی کردی!»
سوم: به قریهای رسیدند. از اهالی غذا خواستند و آنها از مهماننوازی سر باز زدند. در همان آبادی دیواری یافتند که رو به ویرانی بود. خضر آن را برپا کرد — بیمزد.
موسی گفت: «اگر میخواستی، میتوانستی بر آن مزدی بگیری.»
خضر گفت: «این، جدایی میان من و توست. اکنون تو را از راز آنچه نتوانستی بر آن صبر کنی، آگاه میکنم.»
پردهٔ حکمت
«اما کشتی، از آنِ مستمندانی بود که در دریا کار میکردند. خواستم معیوبش کنم، چون پادشاهی در پیشان بود که هر کشتی سالمی را به زور میگرفت.»
«و اما آن نوجوان، پدر و مادرش مؤمن بودند و بیم آن داشتیم که آن دو را به طغیان و کفر بکشاند. خواستیم پروردگارشان به جای او فرزندی پاکتر و مهربانتر به آنان دهد.»
«و اما آن دیوار، از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود و زیر آن گنجی برایشان نهفته بود و پدرشان مردی صالح بود. پروردگارت خواست آن دو به کمال برسند و گنجشان را بیرون آورند.»
و در پایان گفت: «و من این کارها را از پیش خود نکردم.»
آنچه از این حکایت میماند
ما همیشه فقط یک برش از داستان را میبینیم: سوراخشدن کشتی را میبینیم، اما پادشاه غاصب را نه. و بر اساس همان یک برش، داوری میکنیم.
درس این سفر، صبرِ در برابر ندانستن است. اینکه بپذیریم نظم جهان، بزرگتر از زاویهٔ دید ماست. بسیاری از آنچه امروز «بدبیاری» مینامیم، کشتی سوراخی است که ما را از دست پادشاهی نجات داده که هرگز ندیدیمش.